preserved meat معنی فارسی قرمه گوشت واژههای دیگر با معنی «قرمه» pemmican قرمه کلوچه اي گوشت گاوقرمه شده که بامويزو، اجيل درست مي کنند fricassee قليه، قرمه، قليه کردن gallows-bird کسيکه سزاوار دارزدن است، کسيکه کله اش بوي قرمه سبزي ميدهد brawn گوشت، ماهيچه، قرمه powerfulness گوشت، ماهيچه، قرمه potted در کوزه ريخته، کوزه کرده، ذدزظرف ريخته