prohiibited معنی فارسی حرام واژههای دیگر با معنی «حرام» myelencephalon مغز حرام، بصل النخاع، قسمت عقب مغز. tabu (taboo) تابو، حرام، منع يا نهي مذهبي ill gotten ازراه بد بدست امده، حرام، نامشروع ill-gotten نامشروع، حرام medulla spinalis مغز تيره، مغز حرام، نخاع spinal marrow مغز تيره، مغز حرام، نخاع impropriate بدست عام دادن، حرام کردن، بدست غير روحاني دادن gombeen رباخواري، حرام خواري medullated داراي غلاف مخ دار، مغز حرام دار.، نيامدار unlawful نامشروع، خلاف شرع، حرام