prover معنی فارسی ثابت کننده واژههای دیگر با معنی «ثابت کننده» stabilizer muscule عضله ثابت کننده، عضله نگاهدارنده fixative (ماده) ثابت کننده constant potential rectifier يکسو کننده با ولت ثابت doppler radar رادار داپلر، رادار تعيين کننده اشياء ثابت و متحرک auto lean مخلوط رقيق سوخت و هوا که نسبت آن توسط، کنترل کننده اتوماتيک در کاربوراتور ثابت، نگاهداشته ميشود probatory آزمايشي، مبني بر آزمايش، ثابت کننده evincive نشان دهنده، دلالت کننده، دال gagger فريب دهنده، شوخي کننده، بذله گو. auto rich مخلوط غليظ سوخت و هوا که نسبت آن توسط، کنترل کننده مخلوط اتوماتيک در کاربوراتور، ثابت نگهداشته ميشود fast تند، تندرو، باوفا