دیکشنری فارسی

rightful

UKraitfəl US'raıtfəl

معنی فارسی

ذيحق محق حقيقي داراي استحقاق بالاستحقاق حق درست صحيح حقاني

معنی کامل و مثال‌ها

/rīt´fǝl/adj.

● منصفانه، عادلانه، درست، بحق

a rightful decision

تصمیم منصفانه

● ذی حق، محق، برحق، بسزا، سزاوار

the rightful rank

مقام (یارتبه‌ی) سزاوار

● قانونی، طلق

the rightful owner of this house

مالک قانونی این خانه

● مناسب، درخور، خوشایند

they entered the hall in the rightful order

به ترتیب شایسته وارد تالار شدند.

● (نادر) پارسا، درستکار، صالح

تعریف انگلیسی

adjective
  1. legally valid “a rightful inheritance”
  2. having a legally established claim “the legitimate heir” “the true and lawful king”

مترادف‌ها

adjective
1. Legitimate, true, lawful.
2. Just, equitable, fair, lawful, suitable, proper, right, reasonable, true, honest.

واژه‌های دیگر با معنی «ذيحق»

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن