root and branch UKruːtændbrɑːntʃ معنی فارسی ازريشه اساسا کاملا واژههای دیگر با معنی «ازريشه» uproot ازريشه کندن، ازبيخ براوردن، ازبيخ برکندن deracinate ازريشه کندن، ازبيخ کندن، ازبيخ براوردن eradicate ازريشه کندن، ازبيخ کندن، ازبيخ براوردن eradicator ازريشه کندن، ازبيخ کندن، ازبيخ براوردن displant ازريشه کندن extirpator ازريشه دراورنده، ريشه کن کننده، قلع وقمع کننده soddy پوشيده ازريشه ياکلوخ چمني inulin ماده نشاسته اي که ازريشه زنجبيل شامي وبرخي، گياهان مرکب مي گيرند radically از بيخ، ازريشه، ازبنياد extirpation ريشه کن سازي، ازريشه کني، بيخ کن سازي