rough usage معنی فارسی دست مالي واژههای دیگر با معنی «دست مالي» scrabble دست مالي کردن، خط خط کردن، سرسري چيز نوشتن grope کورمالي کردن، دست مالي کردن، گشتن درتاريکي taction لمس، تماس، دست مالي. quando acciderint هر گاه بدست آيد، وقتي مدير ترکه در مقابل غرماء متوفي به، دفاع در دست نبودن مالي از متوفي متوسل palpation لمس، پرواس، معاينه دستي