rounding UKraundiŋ US'raundıŋ معنی فارسی گرد کردن. واژههای دیگر با معنی «گرد کردن.» agglomerate گرد کردن، گرد آوردن، انباشتن ro round off گرد کردن، صاف کردن، از تيزي درآوردن nebulization گرد کردن، (يا شدن) تبديل به ذرات کردن (ياشدن) nebulize گرد کردن، (يا شدن) تبديل به ذرات کردن (ياشدن) round off گرد کردن، گرد کردن برشي. face about عقب گرد کردن، عقب گرد، فرمان عقب گرد money maker پول گرد کردن round off error خطاي گرد کردن rounding error خطاي گرد کردن roud off error خطاي گرد کردن.