ruling
UKruːliŋ
US'ru:lıŋ
معنی فارسی
تصميم حکمراني حکم حکم فرمايي رياست خطکشي متداول
معنی کامل و مثالها
/rōōl´iŋ/adj., n.
● (دادگاه یا قاضی و غیره) حکم، رای، نظر
according to the latest ruling of the court
طبق آخرین رای دادگاه
● خط کشی، خط
● حکومت، فرمانروایی، حکمرانی
● حاکمه، مصدر امور، حکومت کننده، حاکم، غالب
the ruling party
حزب مصدر کار
the ruling class
هیات حاکمه
مترادفها
adjective
1. Governing, controlling, reigning, chief.
2. Predominant, prevailing, prevalent.