دیکشنری فارسی

rusty

UKrʌstiː US'rʌstı

معنی فارسی

زنگ زده زنگ نما کهنه نما خشن زبر خراب نم کشيده رنگ برگشته

معنی کامل و مثال‌ها

/rus´tē/adj.

(فلز یا گیاه) زنگ‌زده، (فلز) زنگار گرفته

a rusty old bicycle

یک دوچرخه‌ی قدیمی و زنگ زده

مشتمل بر زنگ، ناشی از زنگ

(مجازی) از کار افتاده، فاقد تمرین و آمادگی

due to lack of exercise, his English has become rusty

انگلیسی او در اثر تمرین کم ضعیف شده است.

since I hadn't played chess for years I felt a bit rusty

چون سال‌ها بود شطرنج‌بازی نکرده بودم احساس می‌کردم که کمی کند شده‌ام.

رنگ و رو رفته، مندرس، (کاشانی) وشگوا، جرقابه، ژنده

a rusty black coat

یک پالتوی سیاه مندرس

(رنگ) قهوه‌ای مایل به قرمز، زنگارگون

the leaves are turning rusty

برگ‌ها دارند زنگارگون می‌شوند.

تعریف انگلیسی

adjective
  1. covered with or consisting of rust “a rusty machine” “rusty deposits”
  2. of the brown color of rust
  3. impaired in skill by neglect
  4. ancient “hoary jokes”

مترادف‌ها

adjective
1. Covered with rust, affected with rust.
2. Musty, fusty, mildewed, rubiginous.
3. Dull, sluggish.
4. Rough, hoarse, grating, unmusical.

واژه‌های دیگر با معنی «زنگ زده»

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن