rusty
معنی فارسی
زنگ زده زنگ نما کهنه نما خشن زبر خراب نم کشيده رنگ برگشته
معنی کامل و مثالها
/rus´tē/adj.
● (فلز یا گیاه) زنگزده، (فلز) زنگار گرفته
a rusty old bicycle
یک دوچرخهی قدیمی و زنگ زده
● مشتمل بر زنگ، ناشی از زنگ
● (مجازی) از کار افتاده، فاقد تمرین و آمادگی
due to lack of exercise, his English has become rusty
انگلیسی او در اثر تمرین کم ضعیف شده است.
since I hadn't played chess for years I felt a bit rusty
چون سالها بود شطرنجبازی نکرده بودم احساس میکردم که کمی کند شدهام.
● رنگ و رو رفته، مندرس، (کاشانی) وشگوا، جرقابه، ژنده
a rusty black coat
یک پالتوی سیاه مندرس
● (رنگ) قهوهای مایل به قرمز، زنگارگون
the leaves are turning rusty
برگها دارند زنگارگون میشوند.
تعریف انگلیسی
- covered with or consisting of rust “a rusty machine” “rusty deposits”
- of the brown color of rust
- impaired in skill by neglect
- ancient “hoary jokes”
مترادفها
adjective
1. Covered with rust, affected with rust.
2. Musty, fusty, mildewed, rubiginous.
3. Dull, sluggish.
4. Rough, hoarse, grating, unmusical.