savvy
UKsæviː
US'sævı
معنی فارسی
ادراک فهم فهميدن درک کردن زرنگ ودانا. زرنگ زيرک دانا باجربزه زبردست دريافتن
معنی کامل و مثالها
/sav´ē/n., vi.
● (خودمانی)
● زرنگی، زیرکی، دانایی، شم
political savvy
شم سیاسی
business savvy
جربزهی کاسبی
● زرنگ، زیرک، دانا، باجربزه، زبردست
● فهمیدن، دریافتن
I can take care of myself, savvy?
من میتوانم از خودم مراقبت کنم، میفهمی؟