sea
معنی فارسی
دريا خيزاب موج دريايي
معنی کامل و مثالها
/sē/n., adj.
● دریا، بحر، زو
the Maditerranian Sea
دریای مدیترانه
the sea is endless (and) its shore is invisible
دریا بی انتهاست، ساحلش ناپیداست
a calm sea
دریای آرام
a stormy sea
دریای طوفانی
the Red Sea
بحر احمر، دریای سرخ
● دریاچهی بزرگ
the Caspian Sea
دریای خزر
the Sea of Galilee
دریای جلیل
● موج بزرگ، آبکوه
● (مجازی) مقدار بسیار زیاد
a sea of troubles
دریایی از مشکلات
he is lost in a sea of debt
در دریایی از قرض گم شده است.
● (نجوم) رجوع شود به: mare
● دریایی، بحری، وابسته به دریا، آبی
England became a great sea power
انگلیس قدرت دریایی بزرگی شد.
sea smells
بوهای دریا
sea traffic
رفت و آمد دریایی
sea routs
راههای دریایی
sea battle
نبرد دریا
● وابسته به دریانوردی
sea charts
نقشههای دریانوردی
● دریارو، مناسب دریانوردی
a sea yacht
کشتی تفریحی دریارو
● وابسته به نیروی دریایی
sea bases
پایگاههای (نیروی) دریایی
* at sea
1- در دریای آزاد 2- گیج، سردرگم
* beyond (or over) the sea(s)
در آن سوی دریا(ها)، در ماورای بحار
* follow the sea
از راه کار در کشتی امرار معاش کردن، ملوانی کردن
* go to sea
1- ملوان شدن 2- سوار کشتی شدن، مسافرت دریایی کردن
* on the sea
در کنار دریا، در کرانه
* put (out) to sea
با کشتی حرکت کردن، (کشتی) به دریا رفتن
* the seven seas
هفت دریا، همهی دریاها
تعریف انگلیسی
- a division of an ocean or a large body of salt water partially enclosed by land
- anything apparently limitless in quantity or volume
- turbulent water with swells of considerable size “heavy seas”
مترادفها
noun
1. Ocean, main, the deep, the great deep.
2. Wave, billow, surge.
3. Ocean, flood, large quantity.