self-willed معنی فارسی خودراي واژههای دیگر با معنی «خودراي» opinionated خودراي، مستبد، خودسر opinionative خودراي، نظري self willed خودراي hotspur آدم خودراي headstrong خودسر، خودراي، لج باز wayward خودسر، خودراي، کله شق despotical مستبد، خودسر، خودراي hidebound پوست بتن چسبيده، خشکيده، (مج.) کوتاه فکر froward خودسر، سرکش، سرسخت absolute مطلق، غير مشروط، مستقل