دیکشنری فارسی

server

UKsəːvər US'sə:və

معنی فارسی

خدمتگذار، خدمتکار، کمک کننده ، نوکر،

(در بازي) بازيکني که توپ را ميزند.

معنی کامل و مثال‌ها

/su_r´vǝr/n.

خادم، خدمتکار، خدمتگزار، زاور

(کلیسا) سرپرست مراسم

(والیبال و غیره) سرو زن

وسیله‌ی سرو کردن خوردنی‌ها: سینی، ظرف، میز چرخدار، سرویس چای (سینی و کتری و قندان و شیردان)

تعریف انگلیسی

noun
  1. a person whose occupation is to serve at table (as in a restaurant)
  2. (court games) the player who serves to start a point
  3. (computer science) a computer that provides client stations with access to files and printers as shared resources to a computer network
  4. utensil used in serving food or drink

واژه‌های دیگر با معنی «خدمتگذار»

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن