دیکشنری فارسی

servitor

UKsəːvitər

معنی فارسی

خدمتگذار مستخدم خدمتکار نوکر زير دست تابع. خادم خدمتگزار

معنی کامل و مثال‌ها

/su_r´vǝ tǝr/n.

(قدیمی) سرباز

خادم، خدمتکار، خدمتگزار

مترادف‌ها

noun
Servant, attendant, dependant, retainer, squire, lackey, valet, waiter, footman.

واژه‌های دیگر با معنی «خدمتگذار»

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن