silk
UKsilk
USsılk
معنی فارسی
ابريشم ابريشمي
معنی کامل و مثالها
/silk/n., adj., vi.
● ابریشم، پرند، کژ
● تخم ابریشم
● پارچهی ابریشمی، حریر، پرنیان
● جامهی ابریشمی
● (جمع) اونیفورم ابریشمی (سوارکاران و برخی وکلا در دادگاههای انگلیس)
● کرک یا الیاف ابریشم مانند (مانند تارهای عنکبوت یا ریش ذرت)
● ابریشمی
a silk dress
پیراهن ابریشمی
● (ذرت) ریش درآوردن، کاکل درآوردن
* hit the silk
(خودمانی) با چتر نجات (از هواپیما) پریدن
تعریف انگلیسی
noun
- a fabric made from the fine threads produced by certain insect larvae
- animal fibers produced by silkworms and other larvae that spin cocoons and by most spiders