دیکشنری فارسی

silk

UKsilk USsılk

معنی فارسی

ابريشم ابريشمي

معنی کامل و مثال‌ها

/silk/n., adj., vi.

● ابریشم، پرند، کژ

● تخم ابریشم

● پارچه‌ی ابریشمی، حریر، پرنیان

● جامه‌ی ابریشمی

● (جمع) اونیفورم ابریشمی (سوارکاران و برخی وکلا در دادگاه‌های انگلیس)

● کرک یا الیاف ابریشم مانند (مانند تارهای عنکبوت یا ریش ذرت)

● ابریشمی

a silk dress

پیراهن ابریشمی

● (ذرت) ریش درآوردن، کاکل درآوردن

* hit the silk

(خودمانی) با چتر نجات (از هواپیما) پریدن

تعریف انگلیسی

noun
  1. a fabric made from the fine threads produced by certain insect larvae
  2. animal fibers produced by silkworms and other larvae that spin cocoons and by most spiders

واژه‌های دیگر با معنی «ابريشم»

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن