simplify
US'sımplə'faı
معنی فارسی
ساده کردن اسان تر کردن مختصر کردن
معنی کامل و مثالها
/sim´plǝ fī´/vt.
● ساده کردن
he simplified the profile by turning it into a silhouette
با تبدیل نیمرخ به سیهنما آن را ساده کرد.
● آسان کردن، سهل کردن
to simplify a task
کاری را آسان کردن
● کوتاه کردن، مختصر کردن
to simplify a manufacturing process
فرایند تولید را کوتاهتر کردن
* simplification, n.
1- سادهسازی، سادگی 2- آسانسازی، آسانی 3- تسهیل