situational معنی فارسی وضع حالت حال جا محل موقع موقعيت کار شغل جا واژههای دیگر با معنی «وضع» situation وضع، حالت، حال status وضع، وضعيت، حالت set up وضع، ترتيب، وضع بدن attitude وضع، حالت، طور posture وضع، حالت، چگونگي set-up وضع، وضع بدن، خوش اندامي بدن loopy خل وضع، بهت زده، سر درگم line condition وضع خط، حالت خط lay hand upon وضع يد thetical وضع شده، مقرر، معين