slay
USsleı
معنی فارسی
کشتن بقتل رساندن نابود کردن
معنی کامل و مثالها
/slā/vt.
● (با خشونت یا در جنگ) کشتن، به قتل رساندن، هلاک کردن، میراندن
either die or slay
یا بمیر یا بمیران.
Sohrab was slain by his own father, Rustam
سهراب به دست پدرش رستم کشته شد.
● (خودمانی) کشتهی چیزی شدن یا کردن، کاملا تحت تاثیر قرار دادن
he slays the girls with his soft songs
با آوازهای ملایم خود دخترها را میکشد.
I am slain by her black eyes
کشتهی چشمان سیاه او هستم.
● (مهجور) زدن، ضربه زدن
مترادفها
verb active
1. Kill, slaughter, murder, massacre, despatch, butcher, assassinate.
2. Destroy, ruin, put an end to.