دیکشنری فارسی

slay

USsleı

معنی فارسی

کشتن بقتل رساندن نابود کردن

معنی کامل و مثال‌ها

/slā/vt.

(با خشونت یا در جنگ) کشتن، به قتل رساندن، هلاک کردن، میراندن

either die or slay

یا بمیر یا بمیران.

Sohrab was slain by his own father, Rustam

سهراب به دست پدرش رستم کشته شد.

(خودمانی) کشته‌ی چیزی شدن یا کردن، کاملا تحت تاثیر قرار دادن

he slays the girls with his soft songs

با آوازهای ملایم خود دخترها را می‌کشد.

I am slain by her black eyes

کشته‌ی چشمان سیاه او هستم.

(مهجور) زدن، ضربه زدن

مترادف‌ها

verb active
1. Kill, slaughter, murder, massacre, despatch, butcher, assassinate.
2. Destroy, ruin, put an end to.

واژه‌های دیگر با معنی «کشتن»

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن