دیکشنری فارسی

sliding

UKslaidiŋ US'slaıdıŋ

معنی فارسی

(عمل) سر خوردن سر فروريزي ريزش سرسره غلتگاه کشو

معنی کامل و مثال‌ها

/-iŋ/adj.

● (متغیر بر حسب شرایط) پارسنگی، متغیر، دگر گونگر

● ریل دار، کشویی، کشیدنی

تعریف انگلیسی

adjective
  1. being a smooth continuous motion

مترادف‌ها

I. adjective
Slippery, uncertain, gliding.
II. noun
Lapse, falling, backsliding, transgression, fault.

واژه‌های دیگر با معنی «(عمل) سر خوردن»

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن