smeared with tar معنی فارسی قيراندود واژههای دیگر با معنی «قيراندود» asphaltic felt گوني قيراندود bituminous felt مشمع قيراندود tarpaulin کرباس قيراندود، پوش، روکش paracelling کرباس قيراندود که مانند، نوار به طنابي بپيچند coated chippings خورده سنگهاي قيراندود شده اي که در سطح، جاده پخش ميشوند parcelling کرباس قيراندود که مانندنواربطنابي به پيچند tarried قيري، قيراندود tarrier قيري، قيراندود tarries قيري، قيراندود tarry قيري، قيراندود