socket
معنی فارسی
گودال حفره خانه کاسه گوده بندگاه جاي شمع زنبق سر پيچ
معنی کامل و مثالها
/säk´it/n., vt.
● (چشم) حدقه، کاسهی چشم، چشمخانه، چشمدان
● سوراخ، حفره، چال، چالچه، پنگان، لگنچه، گودالچه
an inflamed tooth socket
حفرهی متورم دندان
● سرپیچ، فرورفتگی، مادگی، کام، پریز، سرپیستون
I screwed the light bulb into the socket
لامپ برق را در سرپیچ پیچاندم.
● حدقه دار کردن، پنگان دار کردن، حفره دار کردن
● در حفره یا مادگی قرار دادن یا پیچاندن
تعریف انگلیسی
- a bony hollow into which a structure fits
- receptacle where something (a pipe or probe or end of a bone) is inserted
- a receptacle into which an electric device can be inserted