something
معنی فارسی
چيزي يک چيزي تا اندازه اي
معنی کامل و مثالها
/sum´thiŋ/n., adv.
● چیزی، یک چیزی، چیز، یک چیز
give me something to eat!
یک چیزی بده بخورم!
something interesting
یک چیز جالب توجه
something to read
چیزی برای خواندن
● چیز ظاهرا مهم
it is something to have a steady job these days!
این روزها داشتن یک شغل دایم چیز کمی نیست!
there's something in what he says
حرفهای او چندان بیربط نیست.
● تا اندازهای
* make something of
1- مورد استفاده قرار دادن، به کار زدن 2- اهمیت قائل شدن
* something else
(خودمانی - شخص یا چیز) عالی، محشر، هنگامه
* or something
(عامیانه) یا چیزی دیگر
he is writing a novel or something
او دارد یک رمان یا چیزی از این قبیل مینویسد.
* something of a
تااندازهای، قدری
he is something of an expert
او نسبتا خبره است.
مترادفها
I. noun
1. A thing (indefinitely).
2. A part, a portion.
3. Somebody, a person of consequence.
4. A thing, matter, affair, event.
II. adverb
See somewhat.