دیکشنری فارسی

something

UKsəmiːθiŋ US'sʌmθıŋ

معنی فارسی

چيزي يک چيزي تا اندازه اي

معنی کامل و مثال‌ها

/sum´thiŋ/n., adv.

چیزی، یک چیزی، چیز، یک چیز

give me something to eat!

یک چیزی بده بخورم‌!

something interesting

یک چیز جالب توجه

something to read

چیزی برای خواندن

چیز ظاهرا مهم

it is something to have a steady job these days!

این روزها داشتن یک شغل دایم چیز کمی نیست‌!

there's something in what he says

حرف‌های او چندان بی‌ربط نیست.

تا اندازه‌ای

* make something of

1- مورد استفاده قرار دادن، به کار زدن 2- اهمیت قائل شدن

* something else

(خودمانی - شخص یا چیز) عالی، محشر، هنگامه

* or something

(عامیانه) یا چیزی دیگر

he is writing a novel or something

او دارد یک رمان یا چیزی از این قبیل می‌نویسد.

* something of a

تااندازه‌ای، قدری

he is something of an expert

او نسبتا خبره است.

مترادف‌ها

I. noun
1. A thing (indefinitely).
2. A part, a portion.
3. Somebody, a person of consequence.
4. A thing, matter, affair, event.
II. adverb
See somewhat.

واژه‌های دیگر با معنی «چيزي»

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن