دیکشنری فارسی

sorted

UKsɔːtid US'sɔ:tıd

معنی فارسی

جو قسم نوع گونه طور طبقه جور کردن سوا کردن دسته کردن

تعریف انگلیسی

adjective
  1. arranged according to size
  2. arranged into groups

واژه‌های دیگر با معنی «جو»

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن