statemanship معنی فارسی زمامداري واژههای دیگر با معنی «زمامداري» plutartchy زمامداري توانگران، حکومت دولتمندان، دولتمندان زمامدار plutocracies زمامداري توانگران، حکومت دولتمندان، دولتمندان زمامدار plutocracy زمامداري توانگران، حکومت دولتمندان، دولتمندان زمامدار plutocratic goverment زمامداري توانگران، حکومت دولتمندان، دولتمندان زمامدار plutocratical زمامداري توانگران، حکومت دولتمندان، دولتمندان زمامدار tenure of office تصدي، زمامداري patriarchy سازماني که دران پدربزرگ خانواده است، رياست شيخ طايفه، زمامداري بطريق popular front جبهه خلق ملي، ائتلافي که احزاب غير فاشيست در 1935 در، انترناسيونال کمونيست پيشنهاد شد و بر troika سورتمه ي سه اسبه، کالسکه ي سه اسبه، ارابه ي سه اسبه