tenure of office معنی فارسی تصدي زمامداري واژههای دیگر با معنی «تصدي» charge تصدي، عهده، گماشتگي incumbency تصدي، عهده داري، وظيفه termtime دوره تصدي، دوره اجلاسيه دادگاه، دوره تحصيلي. period of office دوره تصدي non-serverign acts اعمال تصدي دولت curatorship تصدي کتابخانه وموزه ومانند آن، ولايت advowson حق تعيين مقام براي تصدي اموروقفي کليسا advowee کسيکه حق دارد اشخاصي رابراي تصدي مقامات، وقفي کليسامعرفي کند totaliarian state دولت توتاليتر، دولتي که در آن يک نفر يا يک هيات حاکمه، اختيار و تصدي همه امور را در دست دارند tenure تصرف، نگاه داري، اشغالي