دیکشنری فارسی

statuary

UKstætʃeəriː US'stætʃu'erı

معنی فارسی

مجسمه ساز مجسمه سازي هيکل تراشي مجسمه مجسمه اي وابسته به مجسمه

معنی کامل و مثال‌ها

/stach´ōō er´ē/adj., n.,pl.

وابسته به مجسمه و مجسمه سازی، تندیسی، تندیسگرانه

هنر مجسمه سازی، تندیسگری، پیکر تراشی

(نادر) تندیسگر، پیکرتراش

مترادف‌ها

noun
1. Sculpture, carving.
2. Statues (collectively).
3. Sculptor, artist in stone.

واژه‌های دیگر با معنی «مجسمه ساز»

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن