succedaneous معنی فارسی عوضي واژههای دیگر با معنی «عوضي» substitutional عوضي، جاي چيز ديگر گذاشته شده elf-child بچه عوضي، بچه اي که پريان بجاي بچه اي که دزديده، اندميگذارند changeling بچه عوضي، ادم دمدمي ياوسواسي missay عوضي گفتن، اشتباه حرف زدن، پشت سر کسي حرف بد زدن misdeem عوضي گرفتن، اشتباه کردن، عقيده غلط داشتن miscolor رنگ عوضي زدن، رنگ ناجور زدن، تحريف کردن missend عوضي فرستادن misperceive عوضي استنباط کردن، غلط فهميدن يا درک کردن mislabel برچسب عوضي زدن به misplace در جاي عوضي گذاشتن، گم کردن، در جاي عوضي بکار بردن