دیکشنری فارسی

suitor

UKsuːtər US'su:tə

معنی فارسی

خواستگاري دادخواست دهنده عارض طرف دعوي

معنی کامل و مثال‌ها

/sōōt´ǝr/n.

● خواستگار

one of your daughter's suitors

یکی از خواستگاران دختر شما

● (حقوق) عارض، دادخواه، خواهان، مدعی، شاکی

تعریف انگلیسی

noun
  1. a man who courts a woman “a suer for the hand of the princess”

مترادف‌ها

noun
1. Solicitor, petitioner, applicant, suppliant, supplicant.
2. Wooer, lover, gallant.

واژه‌های دیگر با معنی «خواستگاري»

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن