suitor
UKsuːtər
US'su:tə
معنی فارسی
خواستگاري دادخواست دهنده عارض طرف دعوي
معنی کامل و مثالها
/sōōt´ǝr/n.
● خواستگار
one of your daughter's suitors
یکی از خواستگاران دختر شما
● (حقوق) عارض، دادخواه، خواهان، مدعی، شاکی
مترادفها
noun
1. Solicitor, petitioner, applicant, suppliant, supplicant.
2. Wooer, lover, gallant.