دیکشنری فارسی

superintend

معنی فارسی

رياست کردن (بر) نظارت کردن (بر) اداره کردن

معنی کامل و مثال‌ها

/-in tend´/vt.

● سرپرستی کردن، نظارت کردن، اداره کردن

تعریف انگلیسی

verb
  1. watch and direct “Who is overseeing this project?” “Somebody ----s something” “Somebody ----s somebody”

مترادف‌ها

verb active
Supervise, oversee, overlook, direct, conduct, manage, control, administer have charge of, have the direction of, have the oversight of, preside over.

واژه‌های دیگر با معنی «رياست کردن (بر)»

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن