دیکشنری فارسی

sweat

UKswet USswet

معنی فارسی

خوي عرق کاردشوارياپرزحمت عرق کردن خوي ريختن نم پس دادن

معنی کامل و مثال‌ها

/swet/n., vt., vi.

عرق، خوی، ژف، تن خیسه، زهه

the runners were dripping with sweat

عرق از بدن دوندگان جاری بود.

she wiped the sweat off her face with a handkerchief

با دستمال عرق چهره‌ی خود را پاک کرد.

sweat tastes salty

عرق شورمزه است.

عرق کردن، خوی آوردن، زهیدن، خوییدن

the child's fever was high and he was sweating

تب کودک شدید بود و داشت عرق می‌کرد.

ژف کردن، تعریق کردن، دانه‌های آب (روی چیزی) پیدا شدن، آبدانه (یا ژفدانه) دار شدن

the room was stuffy and soon the windows started sweating

اتاق گرم و دم کرده بود و به‌زودی پنجره‌ها از مه و قطرات آب پوشیده شدند.

green plants sweat when tightly packed

اگر گیاهان سبز تنگ کنار هم جا داده شوند عرق می‌کنند.

(به ویژه برگ تنباکو) تخمیر شدن یا کردن، (به طریق آنزیمی) به عمل آوردن

to sweat tobacco leaves

برگ تنباکو را به عمل آوردن

تراویدن، تراوش کردن، ترشح کردن، (مانند زهاب) جاری شدن

the surplus moisture will sweat out

رطوبت زائد بیرون خواهد تراوید.

سخت کار کردن (و عرق ریختن)، جان کندن، رنجبری کردن، تلاش کردن

he sweated out one novel after another

او با جان کندن رمان‌های پی در پی نوشت.

with the sweat of one's brow and the labor of one's hands

با عرق جبین و کدیمین

if you want success you must sweat for it

اگر موفقیت می‌خواهی باید در راه آن تلاش کنی.

(عامیانه) نگران بودن، دچار دلواپسی یا دردمندی شدن

we grieve and sweat to think that he too may die

ما غم می‌خوریم و نگرانیم که شاید اوهم بمیرد.

به عرق ریزی انداختن (در اثر تقلا یا دارو و غیره)، ژف انگیزی کردن، خویاندن، زهاندن

his doctors sweated him and then gave him a cold shower

دکترهایش او را به‌عرق ریزی انداختند و سپس به او دوش آب سرد دادند.

(برای جداسازی فلزات زود گداز مواد کانی) گرما دادن، گداز تفریقی کردن، برگدازی کردن

لحیم، (دو فلز را به هم) جوش دادن، همجوش کردن

به کار سخت واداشتن، استثمار کردن، بهره کشی کردن

they used to sweat their workers fifteen hours a day

آنها روزی پانزده ساعت از کارگران خود بهره‌کشی می‌کردند.

(عامیانه - باشکنجه یا استنطاق‌های طولانی و غیره) اطلاعات در کشیدن، به حرف زدن وادار کردن، مقر کردن

the police sweated him with all kinds of threats

پلیس با انواع تهدیدات او را مجبور به حرف زدن کرد.

آبدانه (به ویژه آبدانه‌هایی که مثلا پشت لیوان آب یخ یا در زمستان روی شیشه پنجره جمع می‌شود)، ژفدانه

sweat formed on the glass of cold water

آبدانه‌هایی که روی لیوان آب سرد تشکیل شده است

عرق ریزی، تعریق، خویش

دلواپسی، دلریشی، نگرانی، انتظار

the bride was in such a sweat about the wedding plans

عروس درباره‌ی قرار و مدارهای ازدواج سخت نگران بود.

رنجبری، زحمت کشی، کارشدید، جان‌کنی، تلاش سخت، کارشاق

the machines saved time and they also saved sweat

ماشین‌ها موجب صرفه جویی در وقت و همچنین کاستن سختی کار شدند.

(جمع) جامه ورزش، (لباس) عرق گیر (sweat suit هم می‌گویند)

رجوع شود به: sudorific

* no sweat!

(امریکا - خودمانی) بی دردسر!، اصلا کاری ندارد!، فورا!، آسان است‌!

* sweat blood

(خودمانی) 1- سخت کار کردن، تلاش زیاد کردن 2- دلواپس بودن، نگران بودن

* sweat it

(خودمانی) از چیزی بیزار بودن یا بد آمدن

* sweat off

وزن خود را با (ورزش و) عرق ریزی کاستن

* sweat (something) out

(عامیانه) 1- باعرق ریزی از شر چیزی راحت شدن

to sweat out a cold

باعرق ریزی سرماخوردگی را برطرف کردن

2- (چیز ناخوشایند را) تحمل کردن 3- (با دلواپسی) پیش بینی کردن، انتظار کشیدن 4- نگران بودن

تعریف انگلیسی

verb
  1. salty fluid secreted by sweat glands “sweat poured off his brow” “Substance Meronyms: water, H2O”
  2. agitation resulting from active worry “don't get in a stew” “he's in a sweat about exams”
  3. condensation of moisture on a cold surface “the cold glasses were streaked with sweat”
  4. use of physical or mental energy; hard work “he got an A for effort” “they managed only with great exertion” “Exercise makes one sweat” “Verb Frames:” “Somebody ----s” “Did his feet sweat?” “Sam and Sue sweat”

مترادف‌ها

I. noun
1. Perspiration, exudation, excretion, sweating, cutaneous excretion.
2. Labor, toil, drudgery.
3. Ooze, reek, exuding moisture.
II. verb neuter
1. Perspire.
2. Toil, labor, drudge.
3. Emit moisture.
III. verb active
1. Exude, emit by the pores.
2. Put into a perspiration.

واژه‌های دیگر با معنی «خوي»

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن