tasked معنی فارسی راندن بردن عقب نشاندن رماندن رم دادن دنبال کردن جلوبردن واژههای دیگر با معنی «راندن» drive راندن، بردن، عقب نشاندن tasking راندن، بردن، عقب نشاندن steer راندن، بردن، راهنمايي کردن conn راندن، را هدايت کردن.، جايگاه ناوبر cuple راندن، در بوته گذاشتن، غال propel راندن، جلوبردن، سوق دادن descant زيادسخن راندن، ازادانه سخن گفتن، هم اهنگي کردن powerboating راندن قايق موتوري wheelie راندن روي چرخ عقب sailplaning راندن هواپيماي بي موتور