the outward state معنی فارسی ظاهر واژههای دیگر با معنی «ظاهر» guize ظاهر، هيئت، شکل guise ظاهر، ماسک، تغيير قيافه personal appearance وضع ظاهر outside appearance صورت ظاهر، بيرون pro forma براي صورت ظاهر، از لحاظ ظاهر، منباب ظاهر affectedly از روي ظاهر سازي، بطور ساختگي، با حالت بخود گرفته judge by appearances حکم به ظاهر کردن prima-facie evidence مدرک به ظاهر قاطع، مدرک محمول بر صحت، مدرکي که در صورت تکذيب يا توضيح طرف acronical ظاهر شونده در غروب، افولي، شامگاهي. acronichal ظاهر شونده در غروب، افولي، شامگاهي.