دیکشنری فارسی

themselves

UKðəmselvz USðem'selvz

معنی فارسی

خودشان خودشانرا

معنی کامل و مثال‌ها

/them selvz´, thǝm-/pron.

● (ضمیر تاکیدی و انعکاسی) خودشان، به خودشان، از خودشان

they went themselves

خودشان رفتند.

they killed themselves

خودشان را کشتند.

nations that govern themselves

ملت‌هایی که بر خود حکومت می‌کنند

they paid for it themselves

خودشان پول آن را دادند.

they should be able to look after themselves

بایستی بتوانند از خودشان توجه کنند.

they themselves were orphans too

آنها خودشان هم یتیم بودند.

they keep their plans to themselves

آنها نقشه‌های خود را به کسی بروز نمی‌دهند.

at first they were dizzy, but soon came to themselves

ابتدا منگ بودند ولی زود حالشان جا آمد.

themselves old and sick, the parents could not help the children

پدر و مادر که خودشان پیر و بیمار بودند نمی‌توانستند به فرزندان کمک کنند.

واژه‌های دیگر با معنی «خودشان»

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن