دیکشنری فارسی

timepiece

UKtaimpiːs US'taım'pi:s

معنی فارسی

ساعت

معنی کامل و مثال‌ها

/tīm´pēs´/n.

گاهنما، زمان سنج، گاه شمار

ساعت

مترادف‌ها

noun
Clock, watch, chronometer, time keeper, horologue.

واژه‌های دیگر با معنی «ساعت»

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن