to bear out UKtoubɛəraut معنی فارسی تاب اوردن تحمل کردن واژههای دیگر با معنی «تاب اوردن» incandesce از گرماي زياد سفيدشدن، تاب امدن، تاب اوردن bode انتظارکشيدن، منتظربودن، تاب اوردن bide انتظارکشيدن، منتظربودن، تاب اوردن inflame بر افروختن، به هيجان اوردن، ملتهب کردن