to bethink oneself معنی فارسی انديشه کردن فکرکردن بياداوردن بخاطراوردن واژههای دیگر با معنی «انديشه کردن» think انديشه کردن، فکرکردن، خيال کردن thinkably انديشه کردن، فکرکردن، خيال کردن cogitate انديشه کردن، تفکرکردن، تصور bethink انديشه کردن، فکرکردن، خيال کردن bethought انديشه کردن، فکرکردن، خيال کردن brainwork انديشه کردن، تفکرکردن، تصور trow انديشه کردن، تصور کردن premeditate از پيش انديشه کردن، پيش از وقت فکرکردن، از پيش تصيم گرفتن boggle درنگ يا انديشه کردن، رم کردن، کارسرهم بندي کردن theologize در علم دين انديشه کردن، از روي الهيات استدلال کردن