to bring a bout معنی فارسی فراهم کردن بوقوع رساندن واژههای دیگر با معنی «فراهم کردن» effecturate فراهم کردن، موجب شدن، انجام دادن. verticillaster فراهم کردن effectuate (فراهم) کردن، موجب شدن، انجام دادن raise money فراهم کردن پول، جمع آوري کردن پول eudaimonism اخلاقياتي که منظور ان فراهم کردن خوشي و، سعادت است، اخلاقيات ارسطو. convenable گردآوردن - فراهم کردن - جمع کردن - خواندن -، انجمن کردن - گردآمدن convene گردآوردن - فراهم کردن - جمع کردن - خواندن -، انجمن کردن - گردآمدن eudaemonism اخلاقياتي که منظوران فراهم کردن خوشي وسعادت، است eudemonism اخلاقياتي که منظوران فراهم کردن خوشي وسعادت، است get بدست اوردن، فراهم کردن، پيداکردن