to demean oneself معنی فارسی رفتار کردن سلوک کردن واژههای دیگر با معنی «رفتار کردن» treat رفتار کردن با، تحت عمل قرار دادن، بحث کردن در infantilize مانند کودک رفتار کردن با، بچه وار رفتار کردن با، کودک مانده شدن slam bang بي ادبانه وبا خشونت رفتار کردن، با سر وصداي بلند، بي محابا. cokneyfy داراي لهجه و طرز رفتار کاکني کردن، لندني شدن befriend همراهي کردن با، مساعدت کردن با، دوستانه رفتار کردن roughhouse بازي يا کتککاري و غيره ي پرقيل و قال، خشونت کردن، با خشونت رفتار کردن princesse شاهدخت، شاهزاده خانم، همسر شاهزاده Grecize يوناني ماب کردن، يوناني وارکردن، يوناني ماب يايوناني وارشدن Germanize الماني کردن، ترجمه به الماني کردن، الماني ماب کردن carpetbag خورجين، خورجيني، سياست بازي ودغلکاري کردن.