to draw out معنی فارسی تنظيم کردن تهيه کردن طرح کردن بيرون کشيدن جداکردن واژههای دیگر با معنی «تنظيم کردن» redact تنظيم کردن، انشاکردن، اماده چاپ کردن preset از پيش تنظيم کردن، خودکار، پيش تنظيم sight-in تنظيم کردن ديد در تفنگ stet processus گزارش اصلاحي تنظيم کردن، ترک دعوي کردن indict ادعانامه تنظيم کردن بر عليه، يا ادعا نامه متهم کردن halving adjustment تنظيم نيم حبابها به منظور تراز کردن، دستگاههاي اندازه گير billing صورتحساب بدهي را تنظيم و ارسال کردن call book دفتر بيدار کردن و تنظيم نوبت نگهباني، (دريايي) weather helm تنظيم سکان براي خنثي کردن اثر جريان هوا regularize منظم کردن، تنظيم کردن، نظم دادن