to get done with معنی فارسی بپايان رساندن خاتمه دادن تمام کردن واژههای دیگر با معنی «بپايان رساندن» conclude بپايان رساندن، خاتمه دادن، ختم کردن fulfil انجام دادن، اجراکردن، تمام کردن play out تا اخر ايستادگي کردن، تا اخر ايفا کردن، تا اخر بازي کردن knock up سردستي اماده کردن، بهم زدن، برخورد کردن gaduate درجه دار(از دانشکده يا دانشگاه)، ديپلمه، ليسانسيه