to go to sleep UKtougoutousliːp معنی فارسی خوابيدن واژههای دیگر با معنی «خوابيدن» bedding لوازم خوابيدن، ملافه، پوشش sleep out بيرون خوابيدن، در محلي غير از محل کار خود خوابيدن. incubate خوابيدن روي تخم، جوجه دراوردن nymphomanic دچار جنون خوابيدن با مرد، ديوانه براي بغل خوابي با مرد night cap شب کلاه براي هنگام خوابيدن، عرق آخر شب که براي خواب آوردن نوشند chean چرخش بدون خوابيدن تيغه اسکيت oversleep خواب ماندن، پر خوابيدن overslept خواب ماندن، پر خوابيدن estivate تابستان خوابي کردن، تابستان خوابيدن، تابستان را در جايي گذراندن brooding تخم کردن، روي تخم خوابيدن، جوجه در آوردن