to have on UKtouhævwʌn معنی فارسی دربرداشتن واژههای دیگر با معنی «دربرداشتن» born دربرداشتن، بردن، آوردن borne دربرداشتن، زاييدن، آوردن comprise دربرداشتن، دارابودن، شامل بودن encircle دورگرفتن، احاطه کردن، حلقه زدن دور encirclement دورگرفتن، احاطه کردن، حلقه زدن دور comprehend دريافتن، درک کردن، فهميدن spell هجي کردن، املاکردن، درشت نوشتن