to keep out or away معنی فارسی دور کردن دفع کردن واژههای دیگر با معنی «دور کردن» transverse abduction دور کردن افقي remote job entry وارد کردن کار از راه دور، ورود برنامه از راه دور telecommuting ارتباط برقرار کردن راه دور detachment parry دفاع با دور کردن شمشير حريف head down دور کردن قسمت جلوي قايق از باد lick son عيبي را با شلاق از کسي دور کردن parade lap رژه آهسته دور پيست براي گرم کردن، (اتومبيل راني) circumnavigate دور (گيتي يا اقليمي) کشتي راني کردن، زمين رادورزدن، پيرامون پيمودن pace lap دور پيست را باهم رفتن براي گرم کردن، ماشين در آغاز مسابقه circumnavigator دور (گيتي يا اقليمي) کشتي راني کردن