to put to the test معنی فارسی ازمودن محک زدن واژههای دیگر با معنی «ازمودن» percuss با زدن انگشت يا الت ديگر ازمودن، دق کردن reexamine دوباره امتحان کردن، از نو ازمودن. prove ثابت کردن، به ثبوت رساندن، مدلل کردن shake down اوار، فروريختگي، تجزيه