to set AT loggerheads معنی فارسی بهم انداختن باهم بد کردن باهم مخالف کردن بهم درانداختن واژههای دیگر با معنی «بهم انداختن» cock-fighting خروس بازي، بهم انداختن خروسان whomp up بسرعت تهيه کردن، قيام کردن، برانگيختن knock up سردستي اماده کردن، بهم زدن، برخورد کردن knit بافتن، درهم کشيدن، چين دادن