to set in motion معنی فارسی راه انداختن بجريان انداختن به جنبش اوردن واژههای دیگر با معنی «راه انداختن» prance جفتک زدن، (يا انداختن) متکبرانه راه رفتن، جفتک prancingly جفتک زدن، (يا انداختن) متکبرانه راه رفتن، جفتک chronograph الت سنجش وقت، ساعتي که راه انداختن وخواباندن ان اختياري، است warm up گرم کردن، شروع کردن به کار، راه انداختن operationalize کاربردپذير کردن، به کار انداختن، راه انداختن primming چاشني گذاري کردن، بتونه کاري کردن، راه انداختن موتور يا گرم کردن آن procession دسته، حرکت دسته جمعي، تجلي pulley غرغره، قرقره، فلکه lob سنگين راه رفتن، خود را کشيدن، آهسته انداختن