to spin out معنی فارسی بسر بردن امتداد دادن مفصلا درست کردن واژههای دیگر با معنی «بسر بردن» aestivate تابستان را گذراندن، تابستان را سربردن، تابستان را درحال سستي بسر بردن spend خرج کردن، مايه گذاشتن، گذراندن winter مستان، زمستاني، شتوي