to take a معنی فارسی نشان کردن قراول کردن واژههای دیگر با معنی «نشان کردن» instar ستاره نشان کردن، با ستاره اراستن، تبديل بستاره کردن uberstreichen لگام را براي چند گام رها کردن براي نشان، دادن گام مرتب اسب stigmatize داغ (دار) کردن، نشان کردن، لکه دار کردن earmark نشان هويت، نشان کردن، اختصاص دادن punctuate نقطه گذاري کردن، نشان گذاري کردن، از هم جدا کردن impearl مرواريد وار، مرواريد نشان کردن، با مرواريد اراستن asterisk نشان ستاره، با ستاره نشان کردن matchmark جفت نشان، داراي جفت نشان کردن suspension ribbon لنت نشان، لنت آويزان کردن نشان target materials مواد و وسايل بردن هدفها روي نقشه يا، نشان دادن و مشخص کردن آنها روي طرحها