دیکشنری فارسی

unaccomplished

UKʌnəkʌmpliʃt

معنی فارسی

انجام نشده بي هنر بي کمال

معنی کامل و مثال‌ها

/-käm´plisht/adj.

ناکامل، تمام نشده، به ثمر نرسیده، ناتمام، انجام نشده

ناماهر، ناشی، خامدست، فاقد تحصیل و کمال

مترادف‌ها

adjective
1. Unfinished, incomplete, unexecuted, unperformed, undone, unachieved.
2. Uncultivated, ill educated, unpolished.

واژه‌های دیگر با معنی «انجام نشده»

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن