unaccomplished
UKʌnəkʌmpliʃt
معنی فارسی
انجام نشده بي هنر بي کمال
معنی کامل و مثالها
/-käm´plisht/adj.
● ناکامل، تمام نشده، به ثمر نرسیده، ناتمام، انجام نشده
● ناماهر، ناشی، خامدست، فاقد تحصیل و کمال
مترادفها
adjective
1. Unfinished, incomplete, unexecuted, unperformed, undone, unachieved.
2. Uncultivated, ill educated, unpolished.