up the pole معنی فارسی گرفتار در تنگنا واقع شده واژههای دیگر با معنی «گرفتار» entangled گرفتار، گيرکرده، گيرامده snarly گرفتار دام، خشمگين، کج خلق hard pressed سخت گرفتار، سخت مورد تعقيب involve گرفتار کردن، کشيدن، در برداشتن inviscate در چسب گرفتار کردن، با چيزچسبناک اميختن embroiled in war دچار يا گرفتار جنگ storm-bound گرفتار يا دچار طوفان volcanology گرفتار در کوه هاي آتش فشان non commital خود داري (کننده) از گرفتار کردن خويش، بويسله تصديق يا تکذيب مطلبي engaged مشغول، گرفتار، نامزد (شده)